|
عید پیشاپیش مبارک...
فعلا آپ نمی کنم،میرم واسه کنکور اگه خدا بخواد بکوب درس بخونم.شاید تا بعد از عید نوروز بیام. از همه ی بازدیدکننده ها و شما دوستان عزیز به خاطر حضور پرمهرتون سپاس گذارم. امیدورام همیشه خوش و خرم باشید + نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 16:26 توسط خودم |
باز آمد بوی ماه مدرسه....
یادمه دبستان که بودم، وقتی لوازم التحریر نو می خریدم،اینقدر اینا رو تمیز و مرتب نگه می داشتم که هرکی نمی دونست فکر می کرد من چه دختر مرتبی هستم! اصلا پاکن های رنگ و وارنگ،مداد تراشهای قلبی شکل،خودکارهای رنگی بوی تازگی میدن.دست نخورد -ه منو به وجد میوورد که انگار این چیزا شخصا برای من و استفاده ی خودمه.وقتی معلما شروع به دادن تکلیفای تازه می کردن،اینقدر ریز می نوشتم که به سختی میشد مشقامو خوند.اما چند روز بعدش یهو خطم خود به خود بزرگ میشه و دفترم از خط خرچنگ قورباغم زشت و سیاه میشه. مدرسه رفتن خودش یه نعمته.دانش خودش یه قدرته.منتها تشویق و پشتکار هم لازمه. امسال اول مهر،برای من،برخلاف سال های دیگه اولین باره که مدرسه نمیرم.عوضش کنکور منو تو خونه حبس می کنه تا با خوندنم باعث شادی خودم و خانوادم بشم. کلاس اولی ها حتما با ذوق و شوق میرن ببین مدرسه چطوریه.یا شایدم با گریه و زاری بزور بکشوننشون مدرسه ولی شیرین ترین دوران تو همین مدرسه میگذره + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 0:47 توسط خودم |
امروز اولین روز پاییز بود.حتی حس کردم آفتاب امروز طلایی تر و خوش رنگ تر از همیشه است.روزخاصی
بود؛کمی ناراحت کننده و خاکستری. حوصله م سر رفته بود و یاهو مسنجرم باز بود و online بودم که یکی از دوستان(سینا) اومد و با هم چت کردیم.در حین احوال پرسی گفت حالش خوب نیست و هرچی غم و غصه است تو دلم ریختم.من فکر نمی کردم که موضوع مهمی واسه غصه خوردن داشته باشه.اما وقتی ماجرا رو جویا شدم،فهمیدم که معشوقش به خاطرش خودکشی کرده... برق از سرم پرید.جریان از این قراره:دو تا دوست به نامهای سینا و علی.علی دخترخاله ای داشت که با سینا دوست بود و دیوانه وار همدیگرو دوست داشتن.گویا آتنا چند ماه بی خبر میذاره میره بدون اینکه به سینا خبری بده.از طرفی سینا هم از همه سراغ آتنا رو می گیره ولی از علی شماره ای نداشته چون به خارج از کشور مهاجرت کرده بود و هر دفعه می شنوه که آتنا رفته کانادا،آتنا ایرانه و سینا سردرگم میمونه تا اینکه بعد از ۹ ماه آتنا میاد پیش سینا و ازش عذر خواهی می کنه به خاطر این که بی خبر رفت و سینا متوجه میشه که آتنا بخاطر شخصی که باهاش عقد کرده بود راهی کانادا شد و به زور ازش طلاق گرفته بود و هرچی هم آتنا از سینا می خواد که اونو قبول کنه و باهم باشن،سینا ردش می کنه.تا اینکه می شنوه آتنا خودشو کشته. سینا همش خودشو سرزنش می کرد و می گفت:من باعث مرگ آتنا شدم.اگه اونو قبول می کردم الان زنده بود.از طرفی علی هم سینا رو مقصر میدونه و توی صفحه ی ۳۶۰اش نوشته:خدا لعنتت کنه سینا و از همه بدتر گذاشتن عکس دخترخاله ش تو زمینه ی همون صفحه.سینا میگه:علی عمدا این عکس رو گذاشته که منو عذاب بده.و سینا ناراحته چون حتی امسال که دانشگاه قبول شده نمی تونه بره.مهلت ثبت نام تموم شده و عده ای فکر می کنن سینا دروغ میگه و دانشگاه قبول نشده وگرنه می رفت!!!! (امان از دست خاله زنک بازی آدمای بیکار) خیلی ناراحت شدم و غیر از دلداری نتونستم کار دیگه ای انجام بدم. ادامه نوشت:امروز دختر خالم این sms رو برام فرستاد:باز پاییز است،اندکی از مهر پیداست،حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست.مهرت افزون،پاییزت مبارک منم جواب دادم:پاییز طلایی شما هم مبارک.منم متولد پاییزم و تو همین فصل هم عاشق(در واقع خر) شدم:) اونم جواب داد:عیب نداره تجربه ست! سعی کنیم از اشتباهات دیگران تجربه بدست باریم،نه اینکه حتما خودمون با تجربه ی یه اشتباه، به دام بیفتیم + نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 1:4 توسط خودم |
چه زود ما آدما به یه چیزایی علاقه مند میشیم و چقدر زود وقتی بهشون میرسیم،یا ازشون دل می بریم
یا برامون عادی میشن. یادمه اول دبیرستان که بودم،من و خواهرم چت کردنو کشف کرده بودیم و چقدر اون شب ذوق زده شدیم چون به تنهایی تونستیم یه راه ارتباطی از طریق این دنیای مجازی پیدا کنیم. فردا و پس فردا و بعدش شروع کردم به چت کردن؛چاشنی این چت کردنا دروغ و خالی بندی بود!آخه اصل قضیه سرگرمی و خنده بود.همین بعدها، فکر کــردم شاید بــشه از این راه دوست خوب هم پیدا کرد.دیگه دروغ نگفــتم.اما دیــدم وقتی هم صداقت باشه،بی وفایی هم هست!!! تو این همه سال،فقط یکی از این چتا به دردم خورد.اونم ساختن وبلاگ بود.بی نهایت خوشحال شدم (آخه قبلا نمی دونستم چطوری باید بسازم) وب نویسی منو از دنیای چت دور کرد.عاقل تر شدم.لذت می بردم وقتی میدیدم کلی کامنت رسیده.اینم برام عادی شد.بعدش رفتم سراغ ۳۶۰ که جدیدترین امکان مسنجره.کلی دوست پیدا کردم.بازم معمولی شد برام.این دنیای مجازی خنثی است از چیزای خوب و بد. اصولا ما آدما همیشه هیجان اینو داریم که به چیزی که می خوایم هرطور شده،برسیم.به تکاپو میفتیم؛ وقتی که به هدفمون میرسیم،بعدها برامون عادی میشه یا ازشون دل زده میشیم. یا اینکه در تب و تاب دیدن فیلمی هستی که دوستات میگن:خیلی قشنگ بود،حتما ببین و وقتی خودت با ذوق و شوق بلیط تهیه می کنی تا با خیال راحت فیلم زیبایی ببینی،با اتمامش می خوای قضاوت کنی :کجای فیلم قشنگ بود؟دوستام از چی این فیلم خوششون اومده؟از اینکه فلانی زیر ابروهاشو قشنگ برداشته؟؟؟یا اینکه خیلی فلانی عاشق و رمانتیک بود؟؟!؟!(کم نیستن آدمای سطحی نگر) زندگی همواره انتظار برای فرا رسیدن لحظه ی صحیح عمل است. و البته به قول جبران خلیل جبران:ارزش انسان به داشته هایش نیست به چیزی است که آرزوی بدست آوردنش را دارد. + نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 0:41 توسط خودم |
هیچی تو ذهنم نمیاد.بعضی وبلاگهایی که می بینم،واقعا از خوندنشون لذت می برم.خاطرات و افکار و
دغدغه هاشونو خیلی ساده و زیبا به قلم میارن. نوشتن این روزمرگی ها خیلی برام جذابه و اگه کمی به اطرافمون نگاه کنیم و گوشامونو تیز کنیم، می بینیم که زندگی جریان داره؛اما روزهای زندگی من اینقدر تکراری و یکنواخت شده که حرفی برای گفتن پیدا نمی کنم. هنوز برای کنکور شروع به درس خوندن نکردم،آخه ماه رمضون که نمیشه درس خوند! با خودم قرار گذاشتم بعد از این ماه،بکوب درس بخونم. داستانم با دوست جدیدم به اینجا رسید:در حال آشنایی بیشتر با افکار و اهداف هم دیگه ست.حرفاش خیلی ساده و پر معنیه + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 1:31 توسط خودم |
بین دو فرمان مهم گیر کردم:بین عقل و دلم...
عقلم میگه:به فکر درست باش و امیدو ناامید کن.این دوستی پایدار نیست. دلم میگه:یه خاطره ی شیرین از اونی که دوست داری بساز و معنی عشقو بفهم. فکر می کنم حرفای هردوشون درسته،ولی نمیدونم چیکار کنم ادامه نوشت:امروز ۲۱/۶/۸۷ تولد امیده.براش یه یام تبریک فرستادم(از طریق ۳۶۰)اما ظاهرا هنوز ندیده + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 14:23 توسط خودم |
دیگه نمی تو نم به سر و صدا و هیجان پوچ بازیگران تلویزیون،واسه نشون دادن اتفاقی که افتاده، گوش
بدم.فقط باعث ترک خوردن حس آرامش و انتقال انرژی منفی به من و دیگران میشه. دیگه نمی تو نم به صدای غیبت کردن افرادی که پیش من بدترین موجودات اند،ولی وقتی با چشمام می بینم پیش خودشون فرشته های روی زمین اند، گوش بدم. دیگه نمی تو نم به صدای یک کلاغ،چهل کلاغ کردن زن همسایه در مورد مردش گوش بدم. دیگه نمی تو نم به صدای پیچیدن نسیم از لابه لای درختان در پاییز،ماه من،گوش بدم. دیگه نمی تو نم به صدای شکسته شدن قلبم توسط فردی که ذهنمو پر کرده گوش بدم. دیگه نمی تو نم به صدای بی صدای کسی که بهش اعتراض می کنم،گوش بدم. دیگه نمی تو نم به صدای تشویق ظاهری و در واقع تنبیه باطنی گوش بدم. دیگه نمی تو نم به صدای خندیدن عده ای خاص به دلیل کارها و افکار پلیدشون در مورد خودم گوش بدم. دیگه نمی تو نم به صدای گریه ی بی دلیلم واسه کسی که ارزششو نداره گوش بدم. دیگه نمی تو نم به صداهایی که منو آزار میدن،گوش بدم. به امید شنیدن صدای دلپذیر و تازه نفس با زیباترین نواها... + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 12:49 توسط خودم |
برق قطع شده...
گوشامو تیز می کنم و صداها رو می شنوم؛صدای رد شدن موتور،صدای حرف زدن بی وقفه ی آقای همسایه که نامفهومه،صدای بوق آزاد تلفن،صدای تیک تاک ساعت،صدای غرغر مادرم،صدای نچ و نوچ خواهرم که نشونه ی اعتراضش به بی برقیه و صدای سکوت خداوند که کلی آرامش بخشه و زمانی که میخوام صدای سکوت خدارو بیشتر بشنوم،چراغ ها روشن میشه! + نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 11:38 توسط خودم |
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387 23:5 توسط خودم |
۴شنبه ۲۷ مرداد ۸۷ تو آرایشگاه:
رادیو شیراز روشن بود و من میشنیدم که:امروز روز جوان است.روز جوونا مبارک! خوب من هم به جوونا و اونایی که دلشون جوونه تبریک میگم. رادیو:خوب خانمها و آقایان جوان،به شماره ... پیام کوتاه ارسال کنید و جوان ایرانی را توصیف کنید.یک پیام بازرگانی و ادامه برنامه: خانم مجری:خوب خوب در شروع برنامه چقدر ما اس ام اس بارون شدیم!! آقای مجری:بله ما هم تک تک اونا رو میخونیم: ۱-جوان ایرانی،مهربان با ایمان شیک ۲-جوان ایرانی موفقیت در المپیک ۳-من تاحالا شیراز نیومدم!(چه ربطی به روز جوان داشت من نفهمیدم!) خلاصه کلی تعریف و تمجید و اینا.حیف موبایلم همراهم نبود وگرنه منم اس ام اس میدادم:جوان ایرانی مو سیخ سیخی زیر ابرو برداشته راستگو!!!! (البته اینم بگم همه رو جمع نبستم و منظورم چند نفری بود که اطرافمون هستن و ماشاالله تعدادشونم کم نیست!!!) بعد شروع کردن به مصاحبه به مردم:خانم اگه بنزین جوونیتون تموم بشه،شما چیکار میکنین؟(پناه برخدا ...عمر و جون آدمو با بنزین مثال میزنن) - نه تموم نمیشه.کرکرکرکر(این صدای خندش بود) باز از یه آقایی سوال قبلی رو میپرسن که جواب میده:دلمون جوونه و از این حرفا تو دلم داشتم فکر میکردم اگه من بودم میگفتم کاری نداره گاز سوز می کنم!! حالا حتما میگین چطوری؟کاری نداره که کارایی که تو جوونی کردم بعدشم میتونم انجام بدم...خیلیا فکر میکنن جوونی یه دوره ی محدود تو زندگی هر آدمیه و کارای خوبو باید تو جوونی انجام بده.مثلا ازدواج اومدیمو بنده خدا تو جوونی نتونس زن بگیره یا نتونسته شوهر کنه.مگه تقصیرخودشه؟به جز اونایی که خودشون همه رو جواب میکنن اصلا جوونی یعنی چی؟چرا یه دوره ی لغزنده ایه؟منظور چیه وقتی میگن:جوونی کرده؟ جوون باید چه ویژگیهایی داشته باشه؟چرا بیشتر جوونایی که میبینیم مورد پسند خانوادهاشون نیستن؟چرا و چرا و چرا؟ ادامه نوشت:سفر بودم.بعدا جریان سفرمو میگم که هفته پیش رفتم.تا بعد.. ادامه نوشت ۲:بید مجنون،سفر خوش بگذره.جات خیلی اینجا خالیه + نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 20:52 توسط خودم |
|
| ||||||